تبليغاتX
نیـــــــــــــــــروانا
برای کسی که یاد گرامیش همواره با منست...

غريب است دوست داشتن. وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد .... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم. هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:16  توسط خاتون | 

نمیدانم چگونه به تو خواهم رسید اگر بهشت باشی خدای هر چه پاکیست

 خواهم شد واگر دوزخ٬ گناه تمام زمینیان را به دوش خواهم کشید

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:33  توسط خاتون | 
بیمعرفت عالم دلم برات لک زده

برای جمله های زیبا و متن های دوس داشتنی ات

برای ایمیلهای پر از محبتت

برای... شنیدن صدای گیرا و عزیزت  که وقتی پی اش رو گرفتم که چند جمله بشنومت پشیمون شدم که کاش هیچوقت دنبالش و نمیگرفتم ...من فقط میخواستم بگم... تولدت مبارک! به خود خودت نه به کس دیگه ای. میخواستم خودم پیغامم و برسونم...نه کس دیگه ای. که  نشد

حالا گلم دیر نشده بازم. حالا تو فضای سایبر با حروف حک شده بر هوا  و فضا میگم تولدت مبارک مهربون دیروز و دیروزهای من

حالا بهتر از قدیم درکت میکنم

حالا شاید با غم کمتری ترکت میکنم

حالا بهتر میتونم تورو برای دل خودم دوس داشته باشم

بهترین باش مثل همیشه

موفق تو کارات (امیدوارم شاهد موفقیت هات باشم) و  شاد و آروم تو زندگیت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:38  توسط خاتون | 
 

 

 پیکس آپ

پیکس آپ

پیکس آپ

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:31  توسط خاتون | 
خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها



خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها



خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها



از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها



خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها.

«فاضل»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:11  توسط خاتون | 

سابق بر این... کوچکتر و جوانترک که بودم پاییز دنیای غصه بود جز مدرسه و شیطنت هایش چیزی برای عرضه نداشت یاد گرفته بودم که غمگین شوم در پاییز از شعرها و لابلای متون بی فکر و لابخود دلگیر میشدیم...

بماند. حالا اما گرفتارم. نمیدانم خوشحالی قلبی ام را از تولدت در پاییز چه کنم از سویی و غم ندیدن و نشنیدن و شاید نداشتنت را که به آتش میکشد دل همیشه منتظرم را... چه.

گاهی به خودم میگویم «افتاده ای به خاک تپیدن چه فایده...» گاهی هم « ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال... مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش...» اما نمیدونم چقدر تحمل لازمه بعد این سه چهارسال دیگه دارم کم میارم... وقتی آدم بدونه (حتی یه ذره) که چی هستی و بتونه تحمل کنه نداشتنت و خیلی سخته. گاهی فکر میکنم چقدر سنگم چقدر...  گاهی بخودم میگم کاش ندیده بودمت نشنیده بودمت نمیشناختمت و ازین چیزا اما چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه که حرفم و پس میگیرم همین یه ذره هم به یه دنیا میارزه

هیچوقت پاییز اینهمه اینجوری نبوده برام اینهمه غمگین و اینهمه شاد اینهمه سنگدل و اینهمه سنگدل و اینهمه تلخِ شیرین. شاید مسخره بنظر بیاد اما... کبوده پاییز من

یه جا خوندم « دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد.باشد...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:42  توسط خاتون | 

دل تنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند رؤیاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای برزبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من .

دل من نرم تر از جنس حریر,دلم از جنس بلور,گر تو را قصد شکستن باشد,سنگ بی انصافیست,یک تلنگر کافیست...

منم آن نیاز مندی که به تو نیاز دارم اگر از تو باز دارم به که چشم باز دارم ... تویی آفتاب و چشمم به جمال توست روشن غم چون تو نارنینی به هزار ناز دارم ... به جفا نمودن تو ز وفـا ت بر نگردم به وفا نمودن خود ز جفا ت باز دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:34  توسط خاتون | 
پیکس آپ

بالاخره تصمیم گرفتم یه عکس هم بذارم تو وبلاگم...

عکس یه پاییز٬ یه صندلی خالی٬ بی من٬ بی تو٬ بی هیچکس

وسوسه انگیزه انقدر که برم  و تنهای تنها روش بشینم مثل همه کارای دیگه که تنهای تنها میکنم...

انقدر که روش (رو صندلی یا حتی چمن ها) یه تولد یه نفره بگیرم برات (یه جورایی واسه خودم البته چون تو نه هستی نه شاید برات اصلا مهمه...)

کاش تو هم بودی...

ــــــــــــــــــــــــ
پ ن: تولدت پیشاپیش مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 5:29  توسط خاتون | 
 

بازم آبان شده ولی کی میدونه آبان من چه آبانیه امسال هم...

یکسال دیگه هم گذشت

به سرعت برق

بی تو یه عمره یه سال

کاش میفهمیدی چی میگم

کاش لا اقل میخوندی چی میگم

گفتی از خودت بنویس کپی نکن

اما چه فایده کو که بخونی کجایی که بخونی...

ـــــــــــــــــــــــ

پ ن: دلخورم از روزگار٬ زیاد زیاد٬ خیلی دقیقا قد دلتنگیم برای تو

پ ن ۲:همش ۹٬۱۰ روز دیگه مونده...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:12  توسط خاتون | 
زندگی تلخ ترین خواب منست

خسته ام ٬

خسته ازین خواب بلند...

ــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن: یه بنده خدایی اومده برام نظر گذاشته٬ طفلک نوشته: امیدوارم زود به عشقت برسی... نمیدونسته که تو٬ که من.... بیخیال امیدوارم همه آدما آرامش و هرچقدر که میخوان تجربه کنند و عشق رو و شادی رو...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:23  توسط خاتون | 

دو قدم مانده به تو یا دوهزار سال نوری؟! نمیدانم...

میگویند نور خورشید هشت دقیقه طول می کشد تا به زمین برسد، یعنی تو از خورشید هم به من دورتری؟! تازه خورشید گاهی هست و گاهی نیست! درخانه نیست وفقط بیرون است ولی تو در منی، در من  در طپش های قلب منتظرم...

حتی نمیتوانم به انتظارت عادت کنم، به ندیدنت، نبودنت، که اگر عادت می کردم این زخم اینهمه سوزش و التهاب نداشت، میدانی؟ میدانی انتظار دیدنت چه میکند با تاروپود دلم؟! می دانی طعم منتظر بودن چه گس است؟! میدانی؟

میدانی به هر صدای زنگی جستن چه التهابی است؟ التهاب هماره ای به شوق دیدنت! که شاید اینبار دیگر تو باشی!

چه تردید غریبی! اینکه دیدنت قسمت این دل دردآلود هست یا نه، پیش از آنکه برای همیشه دیر شود، پیش از آنکه دیدنم بشود آرزوی محال برایت.

نه اینکه میگویم دردآلود بد باشد نه! که دردش را نیز چون تو دوست دارم نه عادت می شود ندیدنت و نه فراموش، چه کنم؟ توبودی چه میکردی؟

گاهی فقط خسته می شوم از راه رفتن بی تو، شنیدن همه چیز وهمه کس جز تو، دیدن همه آدمها به ناگزیر، گریزی نیست، اما این همه، بی تو؟! باز عکس هست، گاهی می کنم مرهم و بر خراشهای دوریت می گذارمش...

از که شکوه کنم؟! به که بگویم؟ اصلاً چه بگویم!؟

منی که نه از مرگ می ترسم نه از ستاره شدن...

کاش آنقدر قوی بودم که زمان را همان غروب متوقف می کردم، افسوس نمیدانستم که میشوی حسرت دلم، که تکرار نمیشوی و خاموش میشود شعله دلم... هنوز کورسویی دارد اما،  سخت است بی تو روشن نگاه داشتنش.

سالهاست دلم را عادت میدهم که زیاد نخواهد که زیاده خواه نباشد بخاطر خودش اما تورا میخواهد گرچه زیاد هستی خیلی هم زیاد اما تورا میخواهد و وقت و بی وقت سراغت را از من خراب میگیرد چه جواب را بدهم؟ جواب دلی که یک بار زیاد خواسته را...

 

دلتنگی به جانم آتش می زند. اشک به دیدگانم می آورد، اما صبوری می کنم. چاره دیگری ندارم، آنقدر انگیزه دارم که اگر قطره هم شوی و در زمین فرو بروی پیدایت کنم اما چه فایده؟!

«ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی...»

شعرها را که میخوانم گمان میکنم همه را برای من و تو سروده اند! خودخواهانه و مغرورانه و شاید ساده لوحانه.

همه برگهای برنده پیش من است، صبر، دلتنگی، شعله دوست داشتنت که کم سو می شود گاهی اما خاموش هرگز،... فقط نمیدانم چرا برنده نمی شوم و بازی تمام نمی شود...

هراس دارم از بی تفاوتی، که اگر غالب شود هلاک می شوم، که مرگ در التهاب و انتظار را به او ترجیح می دهم، بی تفاوتی آفت مهر من است. نمی خواهمش تو هم نخواه که تجربه اش کنم حتی برای لحظه ای. بگذار همیشه همنیقدر و بلکه بیشتر دوستت بدارم.

عزیزِ دلِ گرفته ام، باش. نمی خواهم شاه بیت غزل زندگی ام جز تو باشد، نمی خواهم ملکه بی پادشاه زندگی باشم. باش تا بتوانم تاج زندگی را عاشقانه بر سر بگذارم...

دوستت دارم

به همین سادگی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:3  توسط خاتون | 
و کسانی در انتظار تا ابد...
و کسانی در ابد به انتظار...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:58  توسط خاتون | 
 
نازنینم

این روزها که میگذرد... همه را به یاد تو هستم.

چه درد غریبی است نازنین! تو نیستی و خورشید طلوع میکند تو نیستی و ماه طلوع میکند تو نیستی و زمین میچرخد تو نیستی و روز از پی روزی دیگر میآید و میرود...

تو نیستی و من... زنده ام... راه میروم... حرف میزنم... گاهی میخندم... زمانی بغض٬ گاهی...

و دوباره شب و روز و ...

چه انتظاری چه لذت تلخی

من بی تو چه کنم نازنینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:14  توسط خاتون | 
 

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه. می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم. ((برتولت برشت))

از چشم خود بپرس که ما را که می کشد؟          جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست


پ ن: عشق من گم شده. فرماندار قم شده!!! (از یابنده تقاضا میشود... نه! تقاضایی نمیشود!)
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:23  توسط خاتون | 

 

وقتی که از تو حرف میزنم همه فعل هایم ماضی هستن حتی

ماضی بعید ... ماضی خیلی خیلی بعید کمی نزدیک تر بنشین

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:11  توسط خاتون | 
 

من تو را بخاطر می آورم بی هیچ بهانه ای

شاید دوست داشتن همین باشد

بی بهانه بخاطر آوردن


پ ن۱: چراغ این خونه تاریکه بی تو٬ بیا... چراغان کن

پ ن۲: دلم هم جوجه شده بی تو٬ ...

پ ن۳: کی میدونه تو خودت بهونه ای٬ یه دونه ای٬ نمونه ای؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:35  توسط خاتون | 

گل سرخ و سفیدم کی میایی

بنفشه برگ بیدم کی میایی

تو گفتی گل درآیه من میایم

گل عالم تموم شد کی میایی

 

بیا دیگه دلم تنگ شده خب!


دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش  سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت

باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 20:57  توسط خاتون | 
 


      سيف‌الله داد، كارگردان «بازمانده» بامداد سه شنبه 6 مرداد ماه در 54 سالگي از دنيا رفت.

اين كارگردان و فيلم‌نامه‌نويس سينماي ايران كه از 29 تير ماه در بيمارستان به دليل عارضه‌ي سرطان بستري شده بود، امروز صبح بر اثر حمله قلبي در بيمارستان مهر درگذشت.

او متولد 1334 خرمشهر بود و فارغ‌التحصيل رشته جامعه‌شناسي از دانشگاه شيراز (1358)، عضو شوراي بررسي فيلم‌نامه و گروه فيلم شبكه يك سيما (1362) و بخش فرهنگي بنياد سينماي فارابي و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، از موسسان سازمان سينمايي سينافيلم، رييس هيئت‌مديره خانه سينما در سالهاي 1374 تا 1376 بخشي از سابقه‌ي كاري او بود.

سيف‌الله داد به عنوان معاون امور سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از سالهاي 1376 تا 1379 فعال بود و دوران طلايي براي سينماي ايران رقم زد.

شروع فعاليت در سينما با كارگرداني فيلم «زير باران» 1364، عمده فيلم‌ها، نمايش‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني «زيرباران» كارگردان و فيلم‌نامه‌نويس، «گره» فيلم‌نامه‌نويس، «بازمانده» كارگردان، فيلم‌نامه‌نويس و تدوينگر و «فرزندم بزرگ شده» فيلم‌بردار، «گره» يوسف سيدمهدوي فيلم‌نامه‌نويس، «كاني‌ مانگا» 1365، و تدوين‌گر فيلم‌هاي «بچه‌هاي طلاق» تهمينه ميلاني، «ابليس» احمدرضا درويش، «در مسلخ عشق» كمال تبريزي، «عمليات كركوك» جمال شورجه، «هور در آتش» عزيزالله حميدنژاد بوده است و به عنوان مجري طرح با«از كرخه تا راين» ابراهيم حاتمي‌كيا نيز همكاري داشته است.

سيف‌الله داد در سالهاي اخير تدوين فيلم «فرزند صبح» بهروز افخمي را انجام داد و قصد داشت اپيزودي درباره‌ي شهر تهران مقابل دوربين ببرد.

منبع: تابناک

(از وبلاگ آواربرداری http://avarbardari.blogfa.com/ )
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:15  توسط خاتون | 

 

ایکاش جان بخواهد معشوق جانی ما

تا مدعی بمیرد  از جانفشانی  ما

گر در میان نباشد پای وصال جانان

مردن چه فرق دارد با  زندگانی ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:34  توسط خاتون | 
بگو نازک بشم بگو نباشم

ولی هرگز نگو ازت جدا شم

بگو گم شم بگو پیدا نباشم

ولی از من نخواه جز با تو ما شم

تو نیستی ها ولی عکست همینجاست

خیالم میگه شاید با تو باشم

تنم سرده لباسم خیس درده

بیار قفل وکلید شاید که وا شم

بیا یکبار دیگه آینه ام شو

شاید این آخرین باره که باشم

<مریم>

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 3:13  توسط خاتون |